تبليغاتX
یادداشت های عمــــــــاد


یادداشت های عمــــــــاد





















  تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت؟
که روشنی همیشه بشارت بخش
و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست؟
که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟

آری آزادی همیشه رهایی بخش نیست
اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی!
بیاموز زیبایی هم صحبتی با دیوار را
همدلی با سایه را
بیاموز که آفتاب همیشه هم نوید بخش نیست
بیاموز تا نو شوی
از نو بیافرینی
از بند واژه ها به در ایی
و جهانی دگر آفرینی
بیاموز که دیگر امید حرفی برای گفتن ندارد
بیاموز تغییر را
تحول را
اما از بن و ریشه تغییر ده!
بیاموز که زلالی را نه فقط در آب های زلال
بل در گل آلودی مرداب ها هم می توانی بیابی
بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی آموزد
از بی وفایی وفا بیاموز!
از بی ثمری ثمر
از خشم مهربانی
از نفرت عشق
از مرگ زندگی
بیاموز که آموختن مرز ندارد
و بی مرزی آموزش رایگان طبیعت است!

شعر از : گیتا صرافی


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:31 توسط عماد| |

بايد راهي شويـم
فانوس مـحتاط اين شـــــب بلند
اندوه مسافران ما را نـمي فهـمد...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:40 توسط عماد| |

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران میرسد با من خزانی میکند


شهریار


نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:35 توسط عماد| |

اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی صدای سرفه همسایه می رسید
وقتی که جای دست تو بر صورتم نشست
وقتی صدای گریه من تا خدا رسید
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی که باران بر لباس شسته می بارید
وقتی به دست روزهای آخر پاییز
خورشید مرده بر تنم تابید
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی برادر داد می زد ، داد
وقتی معلم درس می پرسید
با چوب می زد بر سر فریاد
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند

وقتی که مردی نان آور مرد
وقتی که یک کولی سر بازار
آن میوه نشسته را می خورد
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی کلاغی رفت تا بن بست
وقتی جوان هرزه ای بی جا
دل را به چشمان کسی می بست
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی که عابر می گذشت از شب
وقتی که از دیدار تو من سیر می شدم
می مرد قلب کوچکم در تب
*
اینجا همه سفید ها خاکستری شدند
وقتی که شعر سبز من خشکید
خاکستری شد آسمان عشق
نیلوفر تنهایی ام پیچید
... 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:2 توسط عماد| |

درد من

حصار برکه نیست

درد من

 زیستن با ماهیانی است

که فکر دریا

به ذهنشان خطورنکرده است …

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:36 توسط عماد| |

تو مرا
باور کن
من که در
حس نیازم
سفر دلشدگی را
ز تو کردم
 آغاز
 تو مرا
 یاری کن
تا پر و بال
گشایم
به بلندای سپهر
تو مرا
جاری کن
همچو یک رود
به دور از
خطر فاصله ها
تو که
 دریای منی
باز مرا
 باور کن

از: ترانه جوانبخت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:47 توسط عماد| |

جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهدرسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد کرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است!
از: هیوا مسیح
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:2 توسط عماد| |

روح خزان در من فرود آمد
با گیسوانی از نژاد ابر و خاکستر
با دیدگانی چون غروب مهر ماهان ، تر
با قامتی چون گردباد آلوده ی بس گرد
 با پنجه ای چون واپسین برگ چناران ، زرد
این اوست در من ،‌ این که با پیراهن صد پاره می گرید
بیچاره می گرید دلم ، بیچاره می گرید
با من بگو ، ای نازنین مو سپید من
ایا خزان عمر ، کوتاه است ؟

بازگشتم... با دلی خزانی...

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:40 توسط عماد| |


Design By : Night Skin